دست بردار از این در وطن خویش غریب
دوشنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸تو که چند ماهی در زندان بودی و خب به سلامتی رهسپاری اما یادت باشد معنا و طعم وطن را نکند باز هوای اینجا کنی. برو و همه جا به جز این سرا سرایت!
تو که چند ماهی در زندان بودی و خب به سلامتی رهسپاری اما یادت باشد معنا و طعم وطن را نکند باز هوای اینجا کنی. برو و همه جا به جز این سرا سرایت!
بنویس، که دیگر با دیدن شاعرانهها شعرم نمیآید خشمم میگیرد که چه ساده دیدم ارکان طبیعت را و چه زود باور کردم .
بنویس که دیگر نخواهم نوشت. نوشتن پیش تو کم است. لنگ است. کودکانه است. زین پس تنها تو را تکرا می کنم.
بنویس من دیگر شاعر نیستم.
*عنوانِ نوشتهای از اسماعیل شاهرودی
* استکان را من نشکستم فقط شکستهاش را تصویر کردم.

کم پیش آمده بود تا از مجموعه عکسهایی خوشم بیاید و همه قطعات آن مجموعه را دوست داشته باشم. اما کار های شادی قدیریان با همه مجموعه ها برایم فرق داشت این مجموعه تلخی حادثه ای را نشان می داد که برای ما شاید عادی شده باشد. عادی شده است از بس با آن بودیم و بهتر بگویم او خود را به ما تحمیل کرده است.
امروز که مراسم تحلیف رییس جمهور جدید را میدیدم، یادم آمد زمان آقای جنگ به پایان رسیده. نمیگویم که او هیچ نکته مثبتی نداشت اما به جرات میگویم که شاهکار او در طول هشت سال حضورش دو جنگ بود. قبول دارم که شر چون صدامی را از سر مردم کم کرد اما یادم نمیرود شبهایی که بغداد از انفجار چون روز روشن بود. خاطرم هست شهر به شهر ویرانی های کشور تمدن، افغانستان را. حالا این عکسها که یاد آور جنگی هستند که ما در ذهن داریم.
زمین لرزید، آسمان گرفت و فضا را غم، سنگین کرد. هراسان شدم اطراف را گشتم. تو را دیدم. زمین، زیر پای تو می لرزید. تویی که بار یک ستاره، که حمل می کردی روی دوشت سنگینی میکرد و درخشش آن در دستانت هویدا شد. تو که زمین زیر پاهای کوچکت لرزید.
نمی دانی چه کردی با دل هر کس که تو را دید. کاری کردی که هیچ مداح و روضه خوانی نتوانست بکند چون تو در نگاهت پر از دروغ نبودی. دل کسانی که تو را می دیدند به حال تو نمی سوخت دلهایشان از عظمت نگاه تو آتش می گرفت. راستی چقدر زیبا بودی…
او هم آدم معمولی بود با توانمندی های بالا. او باهوش بود مقتدر و توانا اما همیشه انتخاب ها هستند که انسان را می سازند. شخصیت ها در اثر گزینش ها بدست می آیند. فرق یک قاتل با دانشمند بی تردید در انتخاب های آنها هست. هرچند که گریزی نیست از اینکه در خود انتخاب، عوامل دیگری نیز دخیل است. به هر تقدیر او انتخاب کرد و این انتخاب نه تنها او را که دنیایی را دستخوش تغییر قرار داد.
او هم رهبر بود. خطابه میخواند. تشویق می کرد تنبیه می کرد می ستود و خشمگین میشد. جمعیتی برایش هورا می کشیدند و کف می زدند. او با هیجان سخن می گفت کلامش گاهی مهرورزانه و گاه آتشین بود. او هم در سخنرانی هایش از دشمن نام می برد. دشمنی که مشحخص نبود منظورش کیست. کلام او کلی تر از آن بود که بتوانی تشخیص داد روی سخنش با کیست. شاید منظورش از این واژه منحوس کودکان و زنان لهستانی بودند. شاید دوره گردان اطراف ایفل را دشمن می دانست و از کجا معلوم شاید کارگران انگلستان بر علیه او قصد توطئه داشتند. هر چه که بود دشمن وجود داشت و او در سخنرانی هایش از آنها یاد می کرد.
بودند کسانی که دوستش داشتند. کسانی که او محبوبشان بود. هنوز هم دیده ام، کسانی هستند که آن همه کشته جنگ جهانی دوم را به هیچ حساب می کنند و از او به عنوان پیشوای بزرگ یاد می کنند. آدولف، محبوب آنان هست او را می ستایند و شک نکنید که وقتی او را پرستیدند آنگاه به پیروی از او مشغول می شوند. آنها دیکتاتور کوچولوهایی هستند که سودای بزرگی در سر دارند و نمی دانند که هرگز نمی توانند چون دوران دیکتاتوری و فرمانروایی بر جهالت به پایان رسیده است.
او نیز رهبری، ایدئولوگ بود. فرامینی داشت و به آنها معتقد بود. تا اینجای کار مشکلی دیده نمی شود اماچرخ از جایی شروع به لنگ زدند می کند که این رهبران میخواهند تا همه جهانیان چون آنها باشند و به معتقدات آنها مومن! آزادی اندیشه در هیئت آنها تعطیل است. فکر و آزادی های زیر مجموعه آن جایی ندارد. جامعه باید یک دست باشد. چند صدایی معنا ندارد و اگر کسی ساز مخالف بزند به جوخه های ترس سپرده می شود. کاش می دانستند که چه در عاقبتشان است.
نمی دانم آیا آن پیرزن هم که دست در دست او دارد با او هم پیاله است؟ آیا او شریک خونهایی است که دیکتاتور نوشید؟ آیا او هم فاشیست است؟ جامعه شناسی می گوید گاهی جوامع تحت سلطه در اثر رفتارهای متناوبی که می بینند نه تنها سر سپرده فرمانروایان خود که دلسپار آنها می شوند و بعد از مدتی تمامی کارهای آنان را از اعماق قلب تایید می کنند و گاهی نیز خود از فرمانروایان پیشی میگیرند و در این مسیر با سرعت بیشتری از پیشوا حرکت می کنند. چیزی که مسلم است پیشوا هم محبوب بود و هست و همین محبوبیت و مورد قبول بودن ها، آتش جنگ بر افروخت و الا او حقیرتر از آن بود که بتواند نفسی را بی جان کند آن هم با آتش جنگ.
راستی دیده اید که او و خیلی های دیگر با آثار تمدن بشری عکس ها به یادگار گرفتند تا شاید کمی متمدن به نظر آیند اما نشد. این نمادهای کره زمین روزانه خیلی از همنوعان این موجودات پلید را می بینند اما با صبوری طاقت می آورند تا فردا روزی برسد و دنیایی بدون خون آشام را نظاره گر باشند.
جرقه این نوشته و عکس هایش از مجموعه عکسهای کمتر دیده شده این سایت است.
نترس! از چه میترسی؟ دیو بزرگ خونخوار که چماقی به دست در برابرت ایستاده و از چشمهایش خون میچکد که ترس ندارد! یا آن کسی که در تاریکی لانه تو خزیده از ترس پلیس و تو را هیچ حساب نکرده که قلبت اندازه دل گنجشک است و بی وقفه می طپد. او که وحشت ندارد!
بگو ببینم با دستان کوچک و زیبایت میخواهی جلوی این همه پلیدی را بگیری؟ نه هرگز نمیتوانی اما ناامید نباش تو میتوانی فردا یکی از آنها نباشی. میتوانی اینقدر ترسناک نباشی میتوانی فرشته بمانی، فرشته ی زیبا. مگر نمیدانی که اینجا وضع همیشه همین بوده از هابیل و قابیل تا حالا همیشه رسم این بوده و تو هم خیلی زود خیلی سریع تر از آنچه فکر کنی عادت می کنی.
نترس اما همیشه آن دست قشنگت را سد کن برای تمام دیو ها و دیو سیرتان…
مدتی است که انگار دستهایم خشکیده. اصلا نمیشه که یک عکسی بگیرم که به دلم بشینه نه اینکه اصلا عکس نمیگیرما، میگیرم اما بلافاصله پاک میکنم اصلا خوشم نمیاد اونی که تو ذهنم هست با اونی که روی صفحه ال سی دی دوربین میبینم خیلی متفاوته. سوژه هایی را که بهشون فکر می کنم هیچ کدام بکر نیستند همه را یا خودم یا دیگران دستمایه موضوع عکسشون کرده اند و اگر باز هم بگیرم از هزار متری فریاد میزنه که تقلیده! نگاه من که از اول نه عظمتی درش بود و نه وسعتی ولی انگار دیگه سوژه بزرگی هم وجود نداره و زیبایی ها هم کم شده اند و خاکستری.
سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری. اگر همه عکاسان به آن گوش می دادند و سعی می کردند نتیجه ی عکس ها، این شکلی میشد.
پی نوشت: فتوبلاگ هم بعد از مدت ها به روز شد. اگر با فایر فاکس چک می کنید بلاگ را بی زحمت IE را باز کنید و با اون تست کنید!

مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام اسحاق قربان توام، این عید قربانی است این