آرشیو برای شاخه 'سیاست'

غول صخره ای شکل سرخ پیکر

سه شنبه, اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹

بچه که بودم (باز هم یادآوری میکنم، بچه‌تر از حالا) یک شب پاییزی کابوس دیدم. کابوس دیدم که موجودی که اعضای بدنش، دستش، پایش و سرش شبیه صخره بود، صخره ای سرخ رنگ، از میان کوچه ما گذشت. هر قدم که برمیداشت زمین می‌لرزید. هر سری که تکان میداد شیشه‌ها میریخت و پنجره‌ها تکان می‌خورد. یادم هست در همان کابوس اطرافیان میگفتند آن شیشه کوچکی که مایع قرمزی درونش هست را پشت پنجره بگذار، دیگر نمیترسی، دیگر نمی‌لرزی و او دیگر با این خانه کاری نخواهد داشت و سرش را پایین میاندازد و راهش را میگیرد و میرود از کوچه بیرون.

کوچه دنیای من بود. زندگی من در کف آن کوچه جاری بود. اگر اتفاقی برای کوچه می‌افتاد، خانه‌ام را در خطر میدیدم. هروقت دعوایی در کوچه بود، میگریستم و کنار یک آشنا میخزیدم. همه فکر میکردند از دعوا ترسیده‌ام. درست بود که از دعوا میترسیدم اما نه برای سر و صدایش و فحش‌ها و کتک کاری هایش! از دعوا برای این میترسیدم که نکند فضای کوچه ناامن بشود و دیگر نشود آنجا را زندگی کرد و محبوس اتاقهایمان بشویم. آن موجود صخره‌ای شکل سرخ رنگ هم امنیت خانه و کوچه را به خطر انداخته بود. نامش میگفتند زلزله است و همان یک شب در کابوس کافی بود تا من آن را تا امروز به خاطر بسپارم. تا امروزی که چندین سال از زلزله مصیبت بار رودبار ومنجیل گذشته است.

تصاویر آوارها و کشته‌ها و شایعه ها و خبرها، آن دیو صخره ای را در کابوس من ساخت. هرگز فکر نمیکردم که بعد از این همه سال ترس و لرز و احتیاط در مواجهه با این لغت، روزی برسد که زلزله معادل یک لغت سک سی بشود برایم. زلزله پیوند بخورد با عریانی بدنهای اغواگر. شنیده بودم که روحانیون در هر مذهبی میتوانند جای خدا و شیطان را یک شبه عوض کنند و حتی پست خدایی را از عالم حذف کنند اگر لازم باشد. اما ندیده بودم که بتوانند کابوس و لذت رابا هم و درهم بیامیزند.

دولت تمامیت خواه

دوشنبه, آبان ۲۵م, ۱۳۸۸

مقاله‌ای در روزنامه تهران امروز مینویسد:

تصمیم اخیر شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره انتصاب روسای واحدهای دانشگاه، تصمیم بر الحاق سازمان حج و زیارت به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری که با مخالفت رهبر مواجه شد، تغییر مکانیسم تعیین روسای فرهنگستان‌های علوم، هنر، پزشکی و ادبیات و در آخر تصمیم دولت برای در اختیار گرفتن مترو تهران شواهد و مصداق‌هایی برای رویکرد تمامیت‌خواه دولت است.

این مقاله در ادامه اشاره میکند که وظیفه هر دولتی کوچک کردن واحدهای خود و واگذاری بخش‌های متعدد دولتی به بخش خصوصی و مردم است و با این کار دولتها کوچک تر و چالاک تر خواهند شد. یادم هست که در انتخابات سال ۸۴ آقای احمدی نژاد در شبکه دوم سیما حضور پیدا کرده بود و از کارخانجات و واحد های صنعتی و مدیریتی دولتی گلایه میکرد و وعده میداد که با رییس جمهور شدن این عطش دولتی برای سلطه بر همه چیز را از بین میبرد.

دیدن و گفتن و رفتن

چهارشنبه, آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

گاهی اخبار می‌تواند آدم را سر ذوق بیاورد و گاهی افسرده کند و گاه عصبی. این بار من در فاصله چند ثانیه دو خبر دیدم که هر کدام از دیگری تاثیر بیشتری بر من گذاشت. یکی از آنها این بود که رییس صدا و سیمای دولتی که به تازگی در سمت خود ابقا شده درباره انتقاد به عملکرد صدا و سیمای تحت ریاستش، خصوصا بعد از انتخابات گفته که “ مگر بعد از انتخابات دوم خرداد آقای ناطق نوری انتخابات را زیر سوال برد و از صدا و سیما تقاضای وقت کرد که حالا آقایان موسوی و کروبی اینقدر تقاضای زمان میکنند.”

در این حرف آقای ضرغامی چند نکته مهم هست که هر کدام برای حذف صفت ملی از انتهای نام صدا و سیمای تحت سرپرستی ایشان کافی است. یکی اینکه مگر حادثه کربلا بود که حالا در آن شما پیروز شدید و کشته کربلا را به حساب کشتگان احد میگذارید؟ مگر شما از ناحیه حریف آمده‌اید که جانب جناب ناطق را میگیرید؟ در آن دوران هیچ کس به جناب ناطق نوری توهین و تهمتی نزد و اگر هم چنین کرد در صدا و سیما این حادثه رخ نداد. در انتخابات دوم خرداد تقلب گسترده که نتیجه را دستخوش تغییر کند شکل نگرفت پس کسی هم نگفت تقلب شده است. مگر معترضین انتخابات گفته اند که هر انتخاباتی در ایران متقلبانه بوده است؟ از همه اینها گذشته مگر شاخص و معیار اخلاق انتخاباتی، رفتار آقای ناطق بود؟ البته در یک مورد باید به کسانی چون آقای ضرغامی حق داد و آن اینکه در دوم خرداد ۷۶ تمام معادلات آنها بهم خورد و به خاطر همین تمام تلاش خود را به کار میبندند تا ۲۲ خرداد را با دوم خرداد مقایسه کنند. از همین رو هم هست که آقای کروبی به جای لفظ تقلب در انتخابات گفت، سهمیه بندی انتخاباتی.

اما خبر دوم که کم از اولی نداشت، تجمع عده‌ای از بانوان بسیجی در برابر سفارت بریتانیا بود با محوریت قتل ندا آقا سلطان! این بانوان  از آن سفارت میخواستند تا شاهد قتل را به ایران پس دهد! همچنین درخواست داشتند تا عوامل این قتل را به ایران بدهند تا محاکمه کنند! آرش حجازی در آن روز به خاطر نزدیکی دفترش با محل حادثه در آنجا حاضر بود و شاهد اتفاق. اما گویا این بانوان می‌گویند چرا دیده؟ حالا که دیده چرا گفته؟ حالاکه گفته چرا رفته؟

دیوار

چهارشنبه, آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

بیست سال پیش بود و من سنی نداشتم اما در همان سن کم هم اخبار و تلویزیون تنها سرگرمی شبهای خانواده‌ها بود و من هم در کنار خانواده مشتری ۲ شبکه تلویزیونی بودیم که هر دو هم دولتی بود و ارائه دهنده دیدگاه‌های رسمی کشور. در آن زمانها بود که اخبار همین تلویزیون دولتی صحنه‌های عجیبی نشان داد. در یکی از شبهای پاییزی، مردمی در گوشه‌ای از دنیا با پتک و قلم و چکش و کلنگ به جان یک دیوار قوی افتاده بودند و عده دیگری هم فرصت را محترم شمرده و سر دیوار پریده بودند تا شاید ببینند آیا آسمان آن سوی دیوار هم همین رنگ است؟ که از قضا دیده بودند که آسمانش همان رنگ اما زمینش بسیار رنگارنگ تر از این سوی  حائل است. آن شب گذشت و من فقط تصاویری از مردمی دیدم که دیواری را میریختند و هرگز نفهمیدم از بین بردن یک دیوار چقدر میتواند مهم باشد. شاید به خاطر اینکه آن روز گرفتارش نبودم.

حالا بیست سال گذشته. برای آن روز بزرگداشت میگیرند و حماسه سازان آن عصر را باز به خاطر می آورند و گرامی میدارند. برای ریختن آن لعنتی جشن میگیرند و به یکدیگر قول میدهند که دیگر آن اشتباه را تکرار نکنند. و من تازه فهمیدم که برای چه می‌گویند هیچ دیواری تا همیشه پا برجا نخواهد ماند.

آنها ماندنی نبودند

دوشنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۸

استاد سرش را از کتاب برگرفت و به سمت دانشجوها نگاه کرد و ترجمه لغت به لغت انگلیسی به فارسی را ادامه داد. با صدای بلند و رسا لغات انگلیسی را با لهجه فارسی میخواند و از همین بود که تلفظ‌هایش محل ایراد بود. بلافاصله بعد از کلمه انگلیسی معادل فارسی آن را میگفت. هر چرند عموما هیچ رابطه‌ای با معنای واقعی نداشت. متن را این گونه درس میداد و جلو میرفت. همیشه وقتی میدیدمش به یاد فرهنگ لغت انگلیسی فارسی می افتادم!

آن روز هم طبق معمول بعد از چند خط ترجمه برای اینکه مثلا از خستگی بچه‌ها جلوگیری کند بحثی راه انداخت که مایه حیرتم شد. میگفت در زمان جنگ جهانی دوم اگر هیتلر پیروز میشد و دنیا را فتح میکرد، الان وضع ما عالی بود! مایه خجالت بود اما واقعا نظرش این بود. او گفت چون ما هم از نژاد آریایی هستیم بنا بر این هیتلر با ما بود. وقت گفتن افسوس و حسرتی در صدا و سیمایش بود که حالم را بد می‌کرد. گفتم هیچ پیروزی با خونریزی دوام نمی‌آورد و هیتلر هم از همین رو شکست خورد. گفت اگر رضاخان میدانست که چگونه باید متحد آلمان شود آن وقت میشد. باز گفتم رضاخان گزمه بود. سیاست نمیدانست اما با آن حال و روزش باز تنش لرزید که پشت هیتلر برود هرچند  تمایل نشان میداد. باز گفت به هر حال، حال و روز ما بهتر بود. برای بار آخر گفتم اگر حال و روز خوشی نداریم به خاطر ندانم کاری هیتلر و شکست آلمان نازی نیست. ما هیتلر تازه‌ای داریم که آن را هیتلر دوستدان از روی مدلهای مشابه ساخته‌اند و دیکتاتورها هرگز دل به حال ملتها نمیسوزانند. دوباره شروع کرد به ترجمه لغت به لغتش و این بار من افسوس خوردم که در چنین جایی تحصیل میکنم.

روزی که کفش جای زبان را گرفت

جمعه, آبان ۱م, ۱۳۸۸

روزی که منتظر الزیدی در جلسه مطبوعاتی، لنگه کفشی را به سمت بوش پرتاب کرد، در ایران و خصوصا رسانه های دولتی و نیمه دولتی جشنی بر پا شد که ببینید که مردم عراق هوشیارند و حاضر نیستند خارجی را در کشورشان تحمل کنند. بعد هم از فردای آن روز به بهانه های مختلف در کوچه و خیابان کفش به دست مردم دادند و آموزش پرتاب دقیق. در دانشگاه‌ها سیبل گذاشتند و کفش به دانشجویان دادند که پرتاب کنید. منتظر الزیدی درخواست پناهندگی داد و زندانی کشید و در نهایت بخشیده شد. یعنی به قول دیگر رسانه‌ها رحمت دموکراسی عصر مدرن مدنیت، بربریت او را بخشید! هر چند رسانه‌های داخلی این بار هم چون به سودشان نبود، دم بر نیاوردند.

اما آن آموزش‌ها چه؟ آنها چه شد؟ مردم بالاخره یک رفتار جدیدی دیده بودند و حالا منتظرند تا درسشان را پاسخ دهند. دانشگاه و جلسه سخنرانی جناب صفار هرندی شد درس اول مردم و کفشی پرواز کنان به سمت وزیر سابق رفت و او این بار کفش را نشانه مدنیت دانشجو خواند! چند روز بعد هم خبرگزاری نیمه رسمی فارس، هنگامی که مخالفان کروبی به سمتش کفش پراندند، آن را در صفحه اول و با تیتر درشت کار کرد.

با توجه به شرایط، گویا آمار کفش پرانی‌های بی خطر به سر رسیده و سیبل‌های دروغی به سیبل‌های حقیقی تبدیل شده و اندک اندک کار بالا میگیرد تا هیچ مقام رسمی جرات نکند تا دربرابر مردم که نگاهشان به دست مسئولین است سخنرانی کند. از کجا معلوم شاید کسی توانست و به داخل بیت هم کفش برد. فرهنگ پرتاب کفش امروز سایه‌اش گسترده میشود بدون آنکه حاکمان توجهی به عواقب خطرناک آن داشته باشند. به نظرم هر حاکمی باید نگران روزی باشد که جای زبان را کفش میگیرد.

پاسخهای گزینشی

سه شنبه, مهر ۱۴م, ۱۳۸۸

رسم زشتی است که گاهی اخباری در کشور خصوصا در حوزه سیاست که باید از شفافیت بالایی برخوردار باشد منتشر میشود و هیچ کس پاسخی نمیگوید اما گاهی رفتار متفاوت به اخبار داده میشود. اخبار بی سر و تهی که هرکس متوجه نادرستی آن میشود از طریق مراکز قانونی و رسمی و حتی دولتی بر صفحه تلویزیون و صفحه اول جراید بی پاسخ نمیماند. مشابه این حرف من ماجرای همان نامه معروف صادق خان محصولی بعد از انتخابات ریاست جمهوری است که نشان میداد ایشان نتایج را تغییر داده و نامه را مهر کرده و برای رهبری ارسال داشته‌اند. این نامه جعلی کاملا هویدا بود که ساخته و پرداخته ذهن و دستی غیر از وزارت کشور است اما با این حال جناب محصولی در تلویزیون ظاهر شد و نامه را رو به دوربین گرفت و گفت اینها هستند که میگویند انتخابات مخدوش است.

مشابه این ماجرا را در نامه مهدی کروبی به رییس قوه قضاییه میبینیم. آنجا که کروبی میگوید : من ماجرای سعیده پور آقایی را در جلسه با نمایندگان قوه قضاییه به صورت شفاهی بیان کردم و تاکید کردم که این ماجرا را من هم شنیده ام و مطمئن نیستم که همین گونه باشد. (نقل به مضمون) ولی میبینیم که در گزارش نهایی هیئت سه نفره مهمترین ماجرای که با تفصیل به آن رسیدگی شد همین ماجرای مشکوک بود و از کنار داستانهایی با منابع معتبر به راحتی گذشتند.

این رسم ادامه دارد و بعد از این ماجرا ها حالا نوبت به خبر بی ارزشی درباره اصالت یهودی رییس دولت شده. روزنامه گاردین در مقاله ای با استناد به منابعی نامعتبر نوشت که رییس جمهور نام خانوادگی دیگری داشته و آن نام آنگونه بوده  و… در پی آن خبر چند وبلاگ هم سو استفاده کرده خبر جعل کردند که اقوام ایشان در اسراییل ساکنند و… حالا خبرگزاریهای رسمی و نیمه رسمی که چند میلیون را چند هزار میبینند و چند هزار را چند صد نفر و صدای ۶۰- ۷۰ هزار تماشاچی را مونتاژ مینامند به سرعت دست به پاسخ شده‌اند که ببینید اینها چه میگویند و منابعشان کجاست و چه تهمتهایی میزنند.

خنده آور بود

دوشنبه, شهریور ۳۰م, ۱۳۸۸

دلشان می خواست
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشک آور را ول کردند
خنده آور بود

عمران صلاحی

قدرت بی صاحب

پنجشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸

رضا دانشور خیلی شیرین و شیوا، ماجرای دنیایی را تعریف میکند که همه چیزش را جوانان تعیین میکردند. از جنبش دانشجویی می ۶۸ حرف میزنم. اسمش جنبش دانشجویی بود وگرنه دبیرستانی ها و در کل جوانان در آن نقش داشتند و به قول شهیار ترانه سرا آن زمان دنیا جوان بود و جوانان زنده بودند مثل حالا نبود که همه کاره پیرمردها هستند و هر کاری که اراده کنند با جوانان میکنند. مثال زنده اش هم همین جنبش سبز ایران که بعد از این همه سال دربرابر عده ای پیرمرد بی خبر از دنیای سیاست بپا شده.

خلاصه دانشور به نقل از آن روزها میگفت: هر رژیم خواهد افتاد، استثنا هم ندارد. یکی از علایم افتادن رژیم ها اینه که پیش از ضربه آخر قدرت در آن جامعه بی صاحب میشه… جمله تاثیر گذاریه. یک جمله مرکب که هر رژیمی خواهد افتاد و اینکه پیش از آن قدرت در سطح جامعه بی صاحب میشه. نمیخوام این فرضیه را با چسباندن به ماجرای این روزهای ایران تبدیل به نظریه کنم اما شرایط موجود ایران همه حاکی از بی صاحب بودن قدرت است. بلوایی که هر گروه و حزبی، موافق و مخالف فراخور توانمندی ها و ظرفیت هاش از بیانه گرفته تا باتوم و ضرب و شتم به عرض اندام پرداخته تا خودش را قیم قدرت جا بزنه اما وضع بدتر از این حرفهاست

ایدئولوژیک کردن مردم موفق نبود!

پنجشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸
در این که ملاک، حال فعلی افراد است کم و بیش تردیدی ندارم. مثلا مهم نیست که فلان فرد سیاسی در ابتدای انقلاب چه حرفهایی زده و اکنون در کجای این بازی قرار دارد. مهم این است که امروز حقیقتا طرفدار مردم باشد. اما گاهی پیش می آید فردی در زمان نخستین، خدماتی به سران انقلاب داشته و آنچنان به مردم بی اعتنا بوده و از هیجان و احساس خود مایه گذاشته که به سادگی نمیتوان از آنها عبور کرد.
در جریان انتخابات ۲۲ خرداد علاوه بر مسائل اصلی رقابتی، که آن روزها به نظر متمدنانه و مردم سالارانه به نظر می آمد، حاشیه‌های دیگری هم در کار بود که کم از اصل ماجرا نداشت. حوادثی رخ داد که در آنها از پرده برون افتاد رازهای نهان. درگیری های دکتر سروش و محمود دولت آبادی در همین خلال اهمیت ویژه ای یافتند آنجا که دولت آبادی از انقلاب فرهنگی گریست و سروش برائت جست . همین اواخر هم دکتر سروش در نامه ادبی اعتراضی خود خطاب به رهبر ایران یاد آور شد که اگر کاری در همسویی با این جریان کرده‌ام از خدا طلب بخشش میکنم و کیست نداند که کم یا زیاد، دکتر هم در آن بلوا سهمی داشت.
امروز یکی دیگر از سران انقلاب نامیمون فرهنگی که در جریان آن بسیاری از جوانان از تحصیل محروم و بسیاری محبور به تبعید و اساتید فراوانی از تدریس منع شدند دم بر آورده که من اشتباه کردم. دکتر صادق زیبا کلام که یکی از سران آن جریان بود امروز از مردم طلب بخشش و عفو میکند که در آن اتفاق موجب پس رفت ملتی شده او از خدا طلب بخشایش میکند. دکتر زیبا کلام که همچون بسیاری از روشنفکران عرصه علوم انسانی است در تلاش است تا رویه تعادل پیش گیرد و متهم به افراط و تفریط نشود اما گاهی فردی با میانه روی او هم نمیتواند جریان بر اندازی چون انقلاب فرهنگی را توجیه کند. بنابر این از مردم میخواهد تا او را ببخشند.
طلب مغفرت از خدا و عفو از مردم این روزها شاید دل سوخته ما را خنک کند اما کسانی که در آن زمان و با این تصمصمات تباه شدند چه؟ میتوانند بگذرند و بگویند حاجتی به در خواست بخشش نیست؟ آنهایی که در ابتدای انقلاب و در سال ۱۳۵۹ بند بند وجودشان را مهر خدا گرفته بود و خود را پیام آور آخر زمان میدیدند میخواستند با هر حرکتشان جامعه‌ای دینی مبتنی بر آموزه های صدر اسلام بسازند که به هیچ روی با بنیاد مدرنی چون دانشگاه همسان نبود. دکتر جامعه شناس وبلاگ نویسی پستی نوشته بود و به یاد آورده بود زمانی را که در اوایل دهه ۶۰ دختران با یونیفرم های یک رنگ و یک شکل در مراکز آموزشی حاضر میشدند. حالا آقایان در آمده اند که…ببخشید، اشتباه شد.

در این که ملاک، حال فعلی افراد است کم و بیش تردیدی ندارم. مثلا مهم نیست که فلان فرد سیاسی در ابتدای انقلاب چه حرفهایی زده و اکنون در کجای این بازی قرار دارد. مهم این است که امروز حقیقتا طرفدار مردم باشد. اما گاهی پیش می آید فردی در زمان نخستین، خدماتی به سران انقلاب داشته و آنچنان به مردم بی اعتنا بوده و از هیجان و احساس خود مایه گذاشته که به سادگی نمیتوان از آنها عبور کرد.

در جریان انتخابات ۲۲ خرداد علاوه بر مسائل اصلی رقابتی، که آن روزها به نظر متمدنانه و مردم سالارانه به نظر می آمد، حاشیه‌های دیگری هم در کار بود که کم از اصل ماجرا نداشت. حوادثی رخ داد که در آنها از پرده برون افتاد رازهای نهان. درگیری های دکتر سروش و محمود دولت آبادی در همین خلال اهمیت ویژه ای یافتند آنجا که دولت آبادی از انقلاب فرهنگی گریست و سروش برائت جست . همین اواخر هم دکتر سروش در نامه ادبی اعتراضی خود خطاب به رهبر ایران یاد آور شد که اگر کاری در همسویی با این جریان کرده‌ام از خدا طلب بخشش میکنم و کیست نداند که کم یا زیاد، دکتر هم در آن بلوا سهمی داشت.

امروز یکی دیگر از سران انقلاب نامیمون فرهنگی که در جریان آن بسیاری از جوانان از تحصیل محروم و بسیاری محبور به تبعید و اساتید فراوانی از تدریس منع شدند دم بر آورده که من اشتباه کردم. دکتر صادق زیبا کلام که یکی از سران آن جریان بود امروز از مردم طلب بخشش و عفو میکند که در آن اتفاق موجب پس رفت ملتی شده او از خدا طلب بخشایش میکند. دکتر زیبا کلام که همچون بسیاری از روشنفکران عرصه علوم انسانی است در تلاش است تا رویه تعادل پیش گیرد و متهم به افراط و تفریط نشود اما گاهی فردی با میانه روی او هم نمیتواند جریان بر اندازی چون انقلاب فرهنگی را توجیه کند. بنابر این از مردم میخواهد تا او را ببخشند.

طلب مغفرت از خدا و عفو از مردم این روزها شاید دل سوخته ما را خنک کند اما کسانی که در آن زمان و با این تصمصمات تباه شدند چه؟ میتوانند بگذرند و بگویند حاجتی به در خواست بخشش نیست؟ آنهایی که در ابتدای انقلاب و در سال ۱۳۵۹ بند بند وجودشان را مهر خدا گرفته بود و خود را پیام آور آخر زمان میدیدند میخواستند با هر حرکتشان جامعه‌ای دینی مبتنی بر آموزه های صدر اسلام بسازند که به هیچ روی با بنیاد مدرنی چون دانشگاه همسان نبود. دکتر جامعه شناس وبلاگ نویسی پستی نوشته بود و به یاد آورده بود زمانی را که در اوایل دهه ۶۰ دختران با یونیفرم های یک رنگ و یک شکل در مراکز آموزشی حاضر میشدند. حالا آقایان در آمده اند که…ببخشید، اشتباه شد.