آرشیو برای شاخه 'دنیای حقیقی'

کلمه لَیسَت کَل کلمه!

سه شنبه, شهریور ۱۶م, ۱۳۸۹

تموم کردن تو زندگی خیلی مهمه. بسته به تمام کردن و نوعش، تمام کننده هم آدم سطح بالایی تلقی میشن. شاید به خاطر همینه که توی فوتبال مهاجم نوک در فرهنگ عمومی خیلی با ارزش‌تر و مهم‌تر از دفاع آخر هست. دفاع آخری که مثل یک ژنرال لایق و با ارزش توی آخرین سنگر به دفاع میپردازه.

آدما برای اینکه توی زندگیشون احساس رضایت و مفیدی داشته باشند مجبورن و باید تموم کنن. اونا برای رسیدن به این منظور حاضرند کارهایی که در واقع کار نیست را شروع کنند و با موفقیت (در حالی که موفقیتی در بین نیست) به پایان ببرند.حتی گاهی که هیچ کاری برای تموم کردن پیدا نمیکنن دست به پایان بردن میزنند و خیلی از کارهای خوشایندی را که در حال انجامش هستند و یا رابطه‌های خوبی را که دارند را به پایان میبرند تا اون حس نیاز به تمام کردن را ارضا کنند. اما همیشه به این سادگی نیست. سیکل پایان پذیری یک کار به این سادگی‌ها حس خوشایندی به آدم منتقل نمیکنه.

همیشه برام عجیب بوده که افرادی که دایره لغات فارسیشون هم آنقدرها غنی و کامل نیست، مخصوصا توی این یک ماه (رمضان) قرآن به دست میگیرند و با سوز صدای خودشون و یا صدای عاریه‌ایه یک سی دی شروع به خواندن میکنند و مثلا باسوز صدایی که انگار درباره مسئله سوزناکی است، درباره خراج دادن مشرکین به پیامبر و دستورات الهی میخونن. طبیعیه که ندونن که توی اون لحظه مفهوم کلام جاری شده به زبان چیه. گفتم که کمیت زبان فارسیشون تو عرصه واژه ها لنگه!

حالا این افراد خودشون را موظف میکنن که طی یک دوره سی ساله یک کتاب سی باره را (هر روز یک جز) بخونند و تا آخر ماه کتاب به اون بزرگی را تموم کنن بدون اینکه چیز زیادی از معنی اون فهمیده باشند. قبول دارم که این کار به روون شدن زبان در کلام عربی کمک زیادی میکنه.

Lili

جمعه, اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹
Lili, take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you’ll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,you know there’s still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili, easy as a kiss we’ll find an answer
put all your fears back in the shade
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made

پ.ن: اینجا قابل شنیدن هست.

غول صخره ای شکل سرخ پیکر

سه شنبه, اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹

بچه که بودم (باز هم یادآوری میکنم، بچه‌تر از حالا) یک شب پاییزی کابوس دیدم. کابوس دیدم که موجودی که اعضای بدنش، دستش، پایش و سرش شبیه صخره بود، صخره ای سرخ رنگ، از میان کوچه ما گذشت. هر قدم که برمیداشت زمین می‌لرزید. هر سری که تکان میداد شیشه‌ها میریخت و پنجره‌ها تکان می‌خورد. یادم هست در همان کابوس اطرافیان میگفتند آن شیشه کوچکی که مایع قرمزی درونش هست را پشت پنجره بگذار، دیگر نمیترسی، دیگر نمی‌لرزی و او دیگر با این خانه کاری نخواهد داشت و سرش را پایین میاندازد و راهش را میگیرد و میرود از کوچه بیرون.

کوچه دنیای من بود. زندگی من در کف آن کوچه جاری بود. اگر اتفاقی برای کوچه می‌افتاد، خانه‌ام را در خطر میدیدم. هروقت دعوایی در کوچه بود، میگریستم و کنار یک آشنا میخزیدم. همه فکر میکردند از دعوا ترسیده‌ام. درست بود که از دعوا میترسیدم اما نه برای سر و صدایش و فحش‌ها و کتک کاری هایش! از دعوا برای این میترسیدم که نکند فضای کوچه ناامن بشود و دیگر نشود آنجا را زندگی کرد و محبوس اتاقهایمان بشویم. آن موجود صخره‌ای شکل سرخ رنگ هم امنیت خانه و کوچه را به خطر انداخته بود. نامش میگفتند زلزله است و همان یک شب در کابوس کافی بود تا من آن را تا امروز به خاطر بسپارم. تا امروزی که چندین سال از زلزله مصیبت بار رودبار ومنجیل گذشته است.

تصاویر آوارها و کشته‌ها و شایعه ها و خبرها، آن دیو صخره ای را در کابوس من ساخت. هرگز فکر نمیکردم که بعد از این همه سال ترس و لرز و احتیاط در مواجهه با این لغت، روزی برسد که زلزله معادل یک لغت سک سی بشود برایم. زلزله پیوند بخورد با عریانی بدنهای اغواگر. شنیده بودم که روحانیون در هر مذهبی میتوانند جای خدا و شیطان را یک شبه عوض کنند و حتی پست خدایی را از عالم حذف کنند اگر لازم باشد. اما ندیده بودم که بتوانند کابوس و لذت رابا هم و درهم بیامیزند.

پر از مراسم جایزه دار

سه شنبه, بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸

سالها است که این موقع سال مراسم گرمی برگزار میشود. اصلا اول هر سال میلادی و آخر هر سال شمسی بازار جشنواره و  ”مراسم جایزه دار” داغ است. اما چند وقتی است که من نسبت به این مراسم پر زرق و برق پر رونق بی محتوا سرده سرد شدم.دو سال در سایت سرزمین سینما و دو سال در سایت عاشقان سینما برای این مراسم پرونده سازی کردیم و امسال حتی یک خبر خشک و خالی هم نگذاشتم! غیر از کسادی بازار خودمان دلیل دیگری هم داشتم. همین گرمی را نگاه کنید. امسال هر عکس و کلیپی از این مراسم دیدم من را یاد بمب های هالیوودی و سیل  سوپر هیروها و ترانسفورمرزها و آدم فضایی می انداخت (میک آپ لیدی گاگا خصوصا) این مراسم به اصطلاح برای بزرگداشت موسیقی است اما من به عنوان یک علاقه مند کاملا آماتور از این مراسم چیز به درد بخوری نشنیدم! وقتی تاپ استارش بیانسه باشد و پدیده سال اش کسی مثل گاگا! انتظاری نباید داشت. برندگان گلدن گلوب هم دست کمی نداشتند! البته منظورم به مریل استریپ نبود با بازی نمکی اش در جولی و جولیا. اما بخش آثار تلویزیونی و کمدی و… خبر از فاجعه ای میداد. فاجعه ای که میگوید، بازار هنر هم کالای بنجل تولید میکند! برای تکمیل این ضیافت جشنواره بیرونق داخلی خودمان هم هست. سینماهایی که این روزها هر وقت از مقابلشان گذشتم صفهای طویل و مشتاقان منتظر سالهای گذشته در نظرم آمد.  حالا باید ببینیم که مراسم اسکار امسال هم همینطور است یا نه.

دیدن و گفتن و رفتن

چهارشنبه, آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

گاهی اخبار می‌تواند آدم را سر ذوق بیاورد و گاهی افسرده کند و گاه عصبی. این بار من در فاصله چند ثانیه دو خبر دیدم که هر کدام از دیگری تاثیر بیشتری بر من گذاشت. یکی از آنها این بود که رییس صدا و سیمای دولتی که به تازگی در سمت خود ابقا شده درباره انتقاد به عملکرد صدا و سیمای تحت ریاستش، خصوصا بعد از انتخابات گفته که “ مگر بعد از انتخابات دوم خرداد آقای ناطق نوری انتخابات را زیر سوال برد و از صدا و سیما تقاضای وقت کرد که حالا آقایان موسوی و کروبی اینقدر تقاضای زمان میکنند.”

در این حرف آقای ضرغامی چند نکته مهم هست که هر کدام برای حذف صفت ملی از انتهای نام صدا و سیمای تحت سرپرستی ایشان کافی است. یکی اینکه مگر حادثه کربلا بود که حالا در آن شما پیروز شدید و کشته کربلا را به حساب کشتگان احد میگذارید؟ مگر شما از ناحیه حریف آمده‌اید که جانب جناب ناطق را میگیرید؟ در آن دوران هیچ کس به جناب ناطق نوری توهین و تهمتی نزد و اگر هم چنین کرد در صدا و سیما این حادثه رخ نداد. در انتخابات دوم خرداد تقلب گسترده که نتیجه را دستخوش تغییر کند شکل نگرفت پس کسی هم نگفت تقلب شده است. مگر معترضین انتخابات گفته اند که هر انتخاباتی در ایران متقلبانه بوده است؟ از همه اینها گذشته مگر شاخص و معیار اخلاق انتخاباتی، رفتار آقای ناطق بود؟ البته در یک مورد باید به کسانی چون آقای ضرغامی حق داد و آن اینکه در دوم خرداد ۷۶ تمام معادلات آنها بهم خورد و به خاطر همین تمام تلاش خود را به کار میبندند تا ۲۲ خرداد را با دوم خرداد مقایسه کنند. از همین رو هم هست که آقای کروبی به جای لفظ تقلب در انتخابات گفت، سهمیه بندی انتخاباتی.

اما خبر دوم که کم از اولی نداشت، تجمع عده‌ای از بانوان بسیجی در برابر سفارت بریتانیا بود با محوریت قتل ندا آقا سلطان! این بانوان  از آن سفارت میخواستند تا شاهد قتل را به ایران پس دهد! همچنین درخواست داشتند تا عوامل این قتل را به ایران بدهند تا محاکمه کنند! آرش حجازی در آن روز به خاطر نزدیکی دفترش با محل حادثه در آنجا حاضر بود و شاهد اتفاق. اما گویا این بانوان می‌گویند چرا دیده؟ حالا که دیده چرا گفته؟ حالاکه گفته چرا رفته؟

دیوار

چهارشنبه, آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

بیست سال پیش بود و من سنی نداشتم اما در همان سن کم هم اخبار و تلویزیون تنها سرگرمی شبهای خانواده‌ها بود و من هم در کنار خانواده مشتری ۲ شبکه تلویزیونی بودیم که هر دو هم دولتی بود و ارائه دهنده دیدگاه‌های رسمی کشور. در آن زمانها بود که اخبار همین تلویزیون دولتی صحنه‌های عجیبی نشان داد. در یکی از شبهای پاییزی، مردمی در گوشه‌ای از دنیا با پتک و قلم و چکش و کلنگ به جان یک دیوار قوی افتاده بودند و عده دیگری هم فرصت را محترم شمرده و سر دیوار پریده بودند تا شاید ببینند آیا آسمان آن سوی دیوار هم همین رنگ است؟ که از قضا دیده بودند که آسمانش همان رنگ اما زمینش بسیار رنگارنگ تر از این سوی  حائل است. آن شب گذشت و من فقط تصاویری از مردمی دیدم که دیواری را میریختند و هرگز نفهمیدم از بین بردن یک دیوار چقدر میتواند مهم باشد. شاید به خاطر اینکه آن روز گرفتارش نبودم.

حالا بیست سال گذشته. برای آن روز بزرگداشت میگیرند و حماسه سازان آن عصر را باز به خاطر می آورند و گرامی میدارند. برای ریختن آن لعنتی جشن میگیرند و به یکدیگر قول میدهند که دیگر آن اشتباه را تکرار نکنند. و من تازه فهمیدم که برای چه می‌گویند هیچ دیواری تا همیشه پا برجا نخواهد ماند.

آنها ماندنی نبودند

دوشنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۸

استاد سرش را از کتاب برگرفت و به سمت دانشجوها نگاه کرد و ترجمه لغت به لغت انگلیسی به فارسی را ادامه داد. با صدای بلند و رسا لغات انگلیسی را با لهجه فارسی میخواند و از همین بود که تلفظ‌هایش محل ایراد بود. بلافاصله بعد از کلمه انگلیسی معادل فارسی آن را میگفت. هر چرند عموما هیچ رابطه‌ای با معنای واقعی نداشت. متن را این گونه درس میداد و جلو میرفت. همیشه وقتی میدیدمش به یاد فرهنگ لغت انگلیسی فارسی می افتادم!

آن روز هم طبق معمول بعد از چند خط ترجمه برای اینکه مثلا از خستگی بچه‌ها جلوگیری کند بحثی راه انداخت که مایه حیرتم شد. میگفت در زمان جنگ جهانی دوم اگر هیتلر پیروز میشد و دنیا را فتح میکرد، الان وضع ما عالی بود! مایه خجالت بود اما واقعا نظرش این بود. او گفت چون ما هم از نژاد آریایی هستیم بنا بر این هیتلر با ما بود. وقت گفتن افسوس و حسرتی در صدا و سیمایش بود که حالم را بد می‌کرد. گفتم هیچ پیروزی با خونریزی دوام نمی‌آورد و هیتلر هم از همین رو شکست خورد. گفت اگر رضاخان میدانست که چگونه باید متحد آلمان شود آن وقت میشد. باز گفتم رضاخان گزمه بود. سیاست نمیدانست اما با آن حال و روزش باز تنش لرزید که پشت هیتلر برود هرچند  تمایل نشان میداد. باز گفت به هر حال، حال و روز ما بهتر بود. برای بار آخر گفتم اگر حال و روز خوشی نداریم به خاطر ندانم کاری هیتلر و شکست آلمان نازی نیست. ما هیتلر تازه‌ای داریم که آن را هیتلر دوستدان از روی مدلهای مشابه ساخته‌اند و دیکتاتورها هرگز دل به حال ملتها نمیسوزانند. دوباره شروع کرد به ترجمه لغت به لغتش و این بار من افسوس خوردم که در چنین جایی تحصیل میکنم.

نگران همه بودی اما…

یکشنبه, آبان ۳م, ۱۳۸۸

لحظه‌های اینچنینی نوشتن برای من سخت است! یعنی نوشتن خشک و خالی سخت است. دوست داشتم تا جشنی در خور و اندازه بگیرم و این روز را گرامی تر از حالا بدارم. سالهای با هم بودن را تورق که میکنم به فصلهایی میرسم که از هیجان قلبم به طپش می‌افتد به قسمتهایی میرسم که هر دو ابری بودیم و سطرهایی که تعدادشان هم کم نیست که در آنها ما شاد زیستیم شاد بودیم بدون آنکه چیزی خارق العاده در آنجا وجود داشته باشد. ما بی دلیل شادی کرده‌ایم اما چیزی که مهم است اینکه ما هرگز بی دلیل غمگین نبودیم غم ما دلایل بسیار داشت و دارد اگر ما غصه خوردیم غم نان نبود وگریه های ما از درد درد شکم نبود. این بارز ترین چیزی است که از تو آموختم بی دلیل شاد باش اما هرگز بی جهت غصه نخور این تیر طلایی را بیجهت هدر نده برای همین است که این شعر همیشه مرا میکشاند به کوچه پس کوچه های یاد تو…

بس که پیدا بودی
هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود
چشمه ای صاف
نهان در دل کوه
غنچه ای سرخ
نهان در دل مه
هیچکس
در پی روح جوان تو نبود
نگران همه بودی اما
هیچکس
نگران تو نبود …

تاریخ این پست باید به روز سوم آبان هر سال تازه شود.

ویندوز ۷؛ مایکروسافت دست از سر IE برداشت

شنبه, آبان ۲م, ۱۳۸۸

ie8_logo

مدت ها بود که مایکرو سافت متهم میشد که کاربران را مجبور میکند تا از نرم افزارهای ساخت آن شرکت استفاده کنند. اشاره اصلی هم به محصولاتی چون مرورگر اینترنت و مسنجر و … بود. مایکرو سافت به دادگاههای مختلفی رفت و از خود دفاع کرد و در مقابل شرکتهای گوناگونی از این تشکیلات بزرگ به خاطر رفتاری که آنها انحصار طلبانه می‌خواندند شکایت کردند. در برابر هم گهگاه مایکروسافت نرمش‌هایی از خود نشان میداد که شاید نتیجه آن دادگاهها بود. آخرین اقدام این شرکت بزرگ در آخرین محصول آن آشکار است. شما از این پس می‌توانید مرورگر اختصاصی ویندوز یعنی Inernet Explorer8 را از ویندوزتان حذف کنید. شماری دیگر از نرم افزارها بازی ها و امکانات از بخش Windows Features On or Offقابل حذف است.

ویندوز۷؛ داستان تولدش!

شنبه, آبان ۲م, ۱۳۸۸

موقعی که ویندوز ویستا به بازار آمده بود و نسخه کرک شده اون هم در بازار ایران یافت میشد، وسوسه نصبش روی کامپیوتر دست از سرم بر نمیداشت. البته کاربر نه چندان حرفه‌ای چون من همیشه در این مواقع شیفته رنگ و لعاب ظاهری میشه و اون شمایل اصلی فریبش میده. حالا این اتفاق این بار برای ویندوز هفت تکرار  شد. البته باید اعتراف کنم که در این مدت پیشرفت قابل توجهی هم داشتم یعنی اینکه فقط ظاهر مسئله برام مهم نبود.

بعد از اینکه ویندوز ویستا را نصب کردم، سیل مشکلاتی بود که بر سرم خراب شد. هر روز تعداد زیادی آپ دیت برای ویندوز می آمد که مجبور بودم اونا را نصب کنم همین طور درایورهای سخت افزار ها بود که ویندوز نمی‌شناخت و حتی اینکه هیچ آنتی ویروس درست و حسابی برای ویندوز پیدا نمیشد چون شرکتهای مهم هنوز چیزی نساخته بودند. به خاطر همین ها بود که بعد از مدتی و به سفارش دوستان دوباره به ایکس پی برگشتم تا اینکه سرویس پک ۱ ویستا آمد. بعد از اون اوضاع تغییر کرد. واقعا استفاده از ویستا لذتبخش بود آدم احساس میکرد که بعد از سواری با یک ماشین معمولی حالا سوار یک ماشین لوکس و گرون قیمت شده، مخصوصا با توجه به قیمت واقعی ویستا!

قبل از اینکه ویندوز هفتم به صورت رسمی وارد بازار بشه خیلی از کارشناسان و منتقدین وعده آمدن ویندوزی نرم و سبک را میدادند. حتی بعضی که نسخه بتا را نصب کرده بودند میگفتند که ۷ واقعا یک بنزه. این حرفها و تجربه تلخ قبلی بود که منو واداشت تا سون را نصب کنم. نمیخوام بگم که این ویندوز عالی و فوق العاده است چون میدونیم که به رسم کارهای مایکرو سافت، راه زیادی را تا تکامل در پیش داره اما باید بگم که این تجربه متفاوت از تجربه ویستا بود.

ویندوز در ابتدای نصب تقریبا همه سخت افزارهای موجود را شناخت. همه نرم افزارهای مورد استفاده با اینکه بعضی از آنها لیبل هماهنگی با ویندوز هفت را هم نداشت با این حال به خوبی کار میکرد. امکانات زیادتری برای شخصی سازی بود و تقریبا در همه موارد کاربر را در نظر گرفته بودند. البته اینها نظرات شخصی یک کاربر نه چندان حرفه‌ای هست! در ادامه این پست به تجربه‌های دیگه از ویندوز ۷ اشاره میکنم.