آرشیو برای شاخه 'یکی بود یکی نبود'

من روزهای قرمز خودم را دارم

دوشنبه, اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸

روزها گر رفت، گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

همیشه اول سال که می‌شود، به تقویم سال پیش رو خیره میشوم. ماهها را نگاه میکنم و روزهای مهم زندگیم را در آن اعداد میجویم. به روزهای قرمز و سیاه کاری ندارم. حتی گاهی به تعطیلی‌ها بی توجهم. برایم مهم نیست که مثلا فلان روز تعطیل به جمعه افتاده و یا در جایی سه، چهار روز پشت سر هم تعطیلند. من روزهای قرمز خودم را دارم. اعداد معنی دار من، شخصی هستند و در هیچ تقویمی و با هیچ رنگی از باقی روزها جدا نشده‌اند. کلیشه‌ای در ذهن دارم که وقتی به تقویمی نگاه میکنم نا خواسته بر آن منطبق میشود و روزهای خوبم روزهای تاریکم و روزهای گسم را از میان هفته ها و ماه ها بیرون میکشد. گاهی روهایم قرمز است و گاه قهوه‌ای. روز سبز زیاد دارم. روزهای نارنجی تک و توک در تقویمم یافت میشود.

اول سال هشتاد و هشت بود. تقویم همین سال را در دست داشتم. به اسفندش نگاه میکردم و با خودم میگفتم که مثلا در روز ۱۷ این ماه من کجا خواهم بود؟ در حال چه کاری هستم و چه برنامه‌ای دارم؟ به چه فکر میکنم و چه کسی را دوست خواهم داشت؟ با کی دشمنی دارم؟ حالا از پس یک سال، حالا چند روزی کم و بالا، من در برابر مانیتور همچنان خیره به اسفند آینده‌ام و خوب به یاد دارم که سال پیش هرگز به خیالم نمی آمد که در آن روز خاص در حال به روز کردن وبلاگم باشم و با کوهی از گره‌های ذهنی.

انگار آلمانها حمله کرده اند

جمعه, آذر ۶م, ۱۳۸۸

وقتی بیدار شدم تقریبا لنگ ظهر بود و انگار من از سفر برگشته‌ام. مفاصلم مثل لولای روغن نخورده شده بود و قیژ قیژ صدا میکرد. تمام استخوانهایم را حس میکردم انگار میخواستند بیرون بزنند.گلویم خشک شده بود اما رساندن قطره آبی به آن منطقه‌ی خشکیده ترسناک به نظر می‌رسید. این حالات تا ده دقیقه تداوم پیدا کرد و بعد از آن بهتر شدم اما در غروب همان روز بود که علایم دوباره ظهور کرد. سر هر نیم ساعت یکی از مهترین علایم نمودار میشد و دو مرتبه نگرانم میکرد. چند تایی قرص خورده بودم و از ترس اینکه چیزی بخورم که برای خوب نباشد، فقط لبم را با آب شیر لوله کشی تر میکردم. لیمو شیرین هم میخوردم پارچ پارچ. دلخوش بودم که دارم رسیدگی و به اصطلاح پیشگیری مقدم بر درمان میکنم.

شب موقع خواب، تب داغی وجودم را در بر گرفت و آتش زیر خاکستر هویدا شد. چشمهایم سو نداشت همه چیز به نظرم سیاه و سفید می‌آمد استخوان دردی داشتم که انگار همین حالا با یک نیسان آبی رنگ در خیابان بارانی تصادف کرده‌ام و کف خیابان ولو هستم. تشک برایم از سطح سفید برف هم سردتر بود. تمام تلاشهایم برای پیشگیری جلوی چشمم آمد و به بختم نفرین فرستادم که حالا چه وقت بیماری بود.  در فاصله کمتر از ۱۰ ساعت شبیه دهکده لهستانی شده بودم که آلمانها به آنجا یورش بردند. چند ساعت پیش مدام با خودم زمزمه میکردم که من مریض نشده‌ام و چیزیم نیست و این علایم واقعی نیستند اما حالا تک تک آنها را احساس میکردم.

من جغد این ویرانه ام

یکشنبه, آذر ۳م, ۱۳۸۷

نوشابه پارسی کولای، بطری کثافت برداشته را با قهوه  فرانسوی تلخ، که از انتهای زبانت تا نیمکره چپ مغزت را میگزد عوض نخواهم کرد. من، چای جوشیده و ریخته در نعلبکی را بیشتر دوست میدارم با تمام اثر انگشت ها بر بدنه استکان لب پریده. من قندان های استیل را میستایم و حاضر نیستم که قهوه سیاهم را همزنی نقره ای باشد…

میز بی رومیزی فلزی، ارزشمند تر است از میزهایی با پارچه هایی گرانبها. بوی دیزی ته گرفته را خوشتر دارم تا شمیم هزاران غذای فرنگی. دیدی چه با اشتها املت را با نان سنگک میخورد؟ آیا هرگز دیده ای کسی را که با چنین حرصی شیرین، خوراکی رنگین بخورد؟ هرگز از این دلبستگی ها دورم مساز. من این بیغوله را بیشتر دوست دارم. من جغد این ویرانه ام، هو هوی شبانه ام را بشنو…

۰۰۵۶!

چهارشنبه, آبان ۲۲م, ۱۳۸۷

نشسته بودم و سرم به کار خودم بود، تلفن زنگ زد. از اون ور خط کسی اسمم را صدا زد. واکنش زیستی من نسبت به صدا در اول گفتگو مثبت بود اما هر چه بیشتر گذشت من هم عصبی تر شدم و جملات محبت آمیز را دشمنانه تر تلفظ می کردم. طرف مقابلم در آنسوی خط سعی در سردر گم کردن من داشت. انگار از استاندار های طبیعی دور بود. با فشار کمی به ذهنم باز شناختم و یادم آمد که این عادت درونی  شخصیتش بود که هنوز حفظش کرده.

به سختی میشه اسم دوست را روش گذاشت برای اینکه زمانی دور ما فقط با هم همکلاس بودیم و بس، همین. هیچ رابطه دیگری نبود تازه همان مو قع ها هم با هم تفاوت های بنیادی داشتیم. تفاوت فاز بیداد می کرد. بنا بر این من همیشه فکر می کردم که این بی تفاوتی ما  دو طرفه هست اما با تماس های پی در پی آقای دوست آن هم معمولا هر دو سه سال یکبار دیدم که انگار بی تفاوتی از من بوده و طرف دیگر علاقه مند نبش قبر های پیاپی است.

خلاصه تماسش خوشحالم که نکرد هیچ باعث شد دلشوره های غریب دوران نوجوانی باز زنده شود و تازه و سر حال این خاطرات گاهی تلخ را روبرویم ببینم. جناب دوست بعد از اینکه دید من نشناختمش خیلی ناراحت شد و حالت دوستانه اش را تغییر داد و بی معرفت خطابم کرد و من اما ناراحت نشدم چون معرفت چیزی نیست که از جیب خرجش کنی و برای هر کس. خلاصه تلفن کمی از چند ثانیه بیشتر ما خاطره های چند ساله را زنده کرد و حالمان را گرفت. آخر سر که تلفن را نگاه کردم و شماره روی آن را دیدم کد ۰۰۵۶ را دیدم جستجو برای مقصد من را به خنده انداخت  واقعا ۰۰۵۶ کد همون جاست؟

“قارچ های غربت”

شنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۷

وقتی که درباره قارچ ها می خواندم، فکر میکردم این قصه یک داستان فانتزی آرمانگرایانه است درباره آدمی که دیگر شورش را در آورده و بیش از حدی که باید طبیعت را دوست دارد. اما هنوز داستان به پایان نرسیده بود که یادم آمد چقدر پریدن پرنده ای زخمی برایم مهم بود و هیچ کس نفهمید، چقدر کفش دوزک را به هوای پیدا کردن مادرش نگه داشتم و همه به تمسخر گرفتند و عاقبت مرد. چند تا ملخ را به امید آنکه یاد بگیرند بپرند نوازش کردم و دیگران کودکی ام را به رخم کشیدند. پس هیچ عجیب نبود اگر کسی عاشق قارچ های چند خیابان آن طرف تر پای ایستگاه اتوبوس باشد.

حالا شاید کسی این بین آنقدر بزرگ باشد که در سن بالا هم بتواند نگران دسته ای پرنده ی گم کرده راه باشد. خب شکی نیست که اکثریت هم چون من بشوند و برای فرار از نگاه های معنی دار بگویند فدای سرم که گربه همسایه یتیم شد.

راه دوری بین ما نیست، اما باز اینم زیاده

دوشنبه, آبان ۶م, ۱۳۸۷

شاید بعد از ۱۲ یا ۱۳ سال بود که می دیدمش. آن زمان، هر دو بچه بودیم و هیچ مرزی برایمان نبود. خط قرمزی نداشتیم انگار آبرو با ما و ما با او غریبه بودیم اما بی آبرویی هم نمی کردیم. ولی خیلی زود پای قرار دادهایی وسط آمد که شوم بود و در هیچ آیینی نبود مگر در آینه گرد گرفته سنتهای پوسیده.

آن زمان از رویا می گفتیم و در رویا بودیم اما این روزها که برگشته ای  همه اش در حال صحبت از واقعیتیم. از چیزهایی که هست و هستیم حرف می زنیم. دلم برایت تنگ شده بود. از کودکی ها تا امروز جاده ی بلندی هست. دیر رسیدیم مخصوصا که ابتدای جاده مجبور بودیم دیگر با هم نباشیم. مجبور بودیم از هم فاصه بگیریم و کم کم پرده و دیوار و حائل، بین مان رشد کرد و رشد کرد تا اینکه کم کم همدیگر را یادمان رفت. از دیده رفتیم و در دل کمرنگ شدیم.

حالا برگشتی یا شاید هم من برگشتم هر چه که بود کار این تکنولوژی لعنتی بود که باز ما را به هم رساند. با هم بودن های امروزی برای من بیشتر طعم گذشته دارد فعلا تمام تلاشم این است که پیوند امروز را محکم کنم تا براحتی کودکی از هم جدا نشود.

اینو میخوای یا همینو؟!!

دوشنبه, مهر ۲۲م, ۱۳۸۷

استاد گفت، برای جلسه آینده، یک نفر داوطلب شود برای جواب پس دادن یا آنکه خودم به ترتیب از بالای لیست شروع می کنم. بیچاره نفر اول لیست که نامش، اسم منحوسش با الف آغاز می شد و می توانست از بین دو هیچ، هیچ را انتخاب کند. برای او انتخاب هیچ معنی نداشت. اصلا انتخاب وقتی شکل میگیرد که جبری تو را مجبور نکند. وقتی ترس از یکی باعث شود دیگری را برگزینی به این انتخاب نمی گویند.

مثل نیمرو کف تفلون

چهارشنبه, مهر ۱۰م, ۱۳۸۷

تخم مرغ زیاد به هم کوبیدم و حاصل متلاشی شدن را کف تابه انداخته ام. درست مثل مغز متلاشی شده یک متفکر که به قولی با شلیک نادان ترین آدم ها روی دیوار پخش میشود. اما این نیمرو پختن با همیشه فرق داشت کف صیقلی تابه که تازه از نایلون بیرون آمده بود مثل آینه بود که از لامپ خورشید می ساخت. کره را که داخلش انداختم در حسرت این صفحه صاف آب شد و محو گشت و بعد نوبت تخم مرغ ها رسید آنها که به هیچ عنوانی به ماهیتابه نمی چسبیدند و اصلا برای او وصله ناچسب بودند.

نیمرو گرم و گرم تر میشد و تخم مرغ ها در حالی که نمیچسبیدند سفت تر می شدند و با تکانی کوچک در کف تابه میلغزیدند. تایید بفرمایید که نیمرویی که به این شیوایی طبخ شود صرف کردنش هم جذابیتش کم از آماده شدنش ندارد. اما چه فایده که خوردن دو تا تخم مرغ چشم بر هم زدنی زمان میخواهد. حکایت این روزهایمان است داستان نیمرو و کف نچسب تابه، باشد برای کسانی که اهل تفکرند.

اگر نوروزم نیاد؟

سه شنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۸۷

نصفه شبی هوای عید به سرم زده بود. بوی عید هم بر خلاف دیگران که با سبزه و سکه و “اسکناس تا نخورده لای کتاب” گره خورده برای من با بوی رنگ و موکت نو و چسب موکت! پیوند ناگسستنی دارد. حالا ساعت ۱ بامداد که شهر را خواب گرفته هوای عید کرده ام.

هوس کرده ام که تو دل همین تاریکی توپ در کنند و هوار بکشن که سال تحویل شده و روبوسی کنیم با هم و به این هوا تو سیزده روز عید به شکل فشرده بیشتر ببینمت و ببینمت. دلم هوای اینو کرده که صبح روز اول عید همه کاسه و کوزه را جمع کنیم و بریم خونه ی خانجان. خونه خانجان روز اول عید در زدن لازم نداره. در بازه و همه یالله یالله گو میان تو و همین که وارد میشن هم دست میندازن و اولین نفری که دم دستشون باشه را بغل می کنن و ماچ می کنن. عینهو صید ماهی که دست میندازی تو رودخونه پر آب و سفت میچسبی قزل آلای رنگین کمانی را… دلم هوای گلابدان آقابزرگ را کرده که وقتی مهمونای تازه وارد میرسیدن و به صف میشستند تو اتاق، چند قطره ای مینداخت کف دستشون و بلند بلند صلوات میفرستاد.

دلم هوای همه اینا را کرده فقط به بهانه تو، که با هر بار یالله گفتن گوش گوش میکردم که نکنه صدای بابات باشه و رو دوزانو بلند میشدم تا بتونم در حیاط را ببینم که آیا تویی یا نه. حالا تا عید خیلی مونده و تو این روزهای داغ خورده تابستان چند روز و هفته را شماره کنم تا نوروز، که چشمم به رخت بیوفته. اصلا ببینم تو هم هوای مراسم و مناسبتی را می کنی؟

گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم

سه شنبه, تیر ۱۱م, ۱۳۸۷

زیر دوش وقتی آب به سر و رویم میزد به نظرم هر قطره مثل تیغ می آمد حتی آبهای روان به سمت چاه هم

گهگاهی به نظرم قرمز می آمدند. درد می کرد جای هر قطره حرفهایی که شنیده بودم. دوش گرفتن چه با آب

سرد و چه با آب گرم علاجم نبود و نشد. حرف هایت انگار روی تکرار بود که توی فضای سرم اکو میشد و

خاموشی نمیگرفت. بیرون از فضای مرطوب حمام هم انگاری چیزی عوض نشد. همه اش احساس میکردم

که باید از خودم دفاع کنم این حرفها را تهمت می شمردم و فکر می کردم که در حال پذیرفتن توهین هستم

فکر می کردم باید کاری کنم، عکس العملی. چند بار صفحه سفید را باز کردم تا ایمیلی بفرستم اما پشیمان

شدم تلفن را بر میداشتم که شماره را بگیرم اما اعداد زیر انگشتانم جا خالی میدادند و اصلا انگار تمام

راه های ارتباطی با تو مسدود بودند. ساز ناکوکت آهنگ ترانه ام را بر هم زد و این شد که حالا سرگردانم

میبینی.