Lili

۱۰ اردیبهشت ۸۹، ساعت: ۲۳:۵۸
Lili, take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you’ll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,you know there’s still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili, easy as a kiss we’ll find an answer
put all your fears back in the shade
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made

پ.ن: اینجا قابل شنیدن هست.

غول صخره ای شکل سرخ پیکر

۷ اردیبهشت ۸۹، ساعت: ۰۹:۴۸

بچه که بودم (باز هم یادآوری میکنم، بچه‌تر از حالا) یک شب پاییزی کابوس دیدم. کابوس دیدم که موجودی که اعضای بدنش، دستش، پایش و سرش شبیه صخره بود، صخره ای سرخ رنگ، از میان کوچه ما گذشت. هر قدم که برمیداشت زمین می‌لرزید. هر سری که تکان میداد شیشه‌ها میریخت و پنجره‌ها تکان می‌خورد. یادم هست در همان کابوس اطرافیان میگفتند آن شیشه کوچکی که مایع قرمزی درونش هست را پشت پنجره بگذار، دیگر نمیترسی، دیگر نمی‌لرزی و او دیگر با این خانه کاری نخواهد داشت و سرش را پایین میاندازد و راهش را میگیرد و میرود از کوچه بیرون.

کوچه دنیای من بود. زندگی من در کف آن کوچه جاری بود. اگر اتفاقی برای کوچه می‌افتاد، خانه‌ام را در خطر میدیدم. هروقت دعوایی در کوچه بود، میگریستم و کنار یک آشنا میخزیدم. همه فکر میکردند از دعوا ترسیده‌ام. درست بود که از دعوا میترسیدم اما نه برای سر و صدایش و فحش‌ها و کتک کاری هایش! از دعوا برای این میترسیدم که نکند فضای کوچه ناامن بشود و دیگر نشود آنجا را زندگی کرد و محبوس اتاقهایمان بشویم. آن موجود صخره‌ای شکل سرخ رنگ هم امنیت خانه و کوچه را به خطر انداخته بود. نامش میگفتند زلزله است و همان یک شب در کابوس کافی بود تا من آن را تا امروز به خاطر بسپارم. تا امروزی که چندین سال از زلزله مصیبت بار رودبار ومنجیل گذشته است.

تصاویر آوارها و کشته‌ها و شایعه ها و خبرها، آن دیو صخره ای را در کابوس من ساخت. هرگز فکر نمیکردم که بعد از این همه سال ترس و لرز و احتیاط در مواجهه با این لغت، روزی برسد که زلزله معادل یک لغت سک سی بشود برایم. زلزله پیوند بخورد با عریانی بدنهای اغواگر. شنیده بودم که روحانیون در هر مذهبی میتوانند جای خدا و شیطان را یک شبه عوض کنند و حتی پست خدایی را از عالم حذف کنند اگر لازم باشد. اما ندیده بودم که بتوانند کابوس و لذت رابا هم و درهم بیامیزند.

ما مردان خشمگینی هستیم که نه نمیگوییم!

۳۱ فروردین ۸۹، ساعت: ۱۰:۳۳

وقتی همه با هم میگن “آره”، خیلی سخته نظر خودت را بگی. خیلی دشواره که بگی نه. بی شک متهم میشی که داری ساز مخالف میزنی. شاید بگن که میخوای عرض اندام کنی. احتمال داره فکر کنن که میخوای ژست بگیری که من سرسری از هر چیزی نمیگذرم. اون “آره” به نظرم خیلی جرات میخواد. خیلی بیشتر از توان یک نفر برای خودکشی. شاید ۳ برابر به اصطلاح شجاعتی که برای خودکشی لازم است را برای این “آره” و مخالفت با جمع لازم داشته باشیم.

مهندس مخالفه فیلم “۱۲ مرد خشمگین” از اون آدمای باحالی بود که راحت تونست چشمش را ببنده و نبینه که داره یک تنه میره به جنگ ۱۱ آدم دیگه که حریصانه میخوان مثلا مجرمی را تادیب کنند. اون ایستاد و نگفت اینطوری نیست، فقط گفت من سوال دارم و باید اول جواب سوالام را پیدا کنم. این روحیه اون بود که باعث شد تبدیل بشه به یک قهرمان. “دیویس” شاید اولین قهرمان سینمایی من باشه که هیچ کار عجیب و مهمی نکرد. او.ن فقط با سوال کردنش قهرمان شد.

همین!

۲۸ فروردین ۸۹، ساعت: ۱۱:۵۰

شاید یک خصوصیت اخلاقی باشه، شاید بد باشه ، شاید هم خصوصیت خوبی باشه. اصلا هرچی که هست من اینطوری هستم که هر وقت موفقیت و نتجیه مطلوبی میبینم هوس میکنم اون موفقیت را تکرار کنم. وقتی کار هنری خوبی میبینم، میخونم و میشنوم، هوس میکنم که توانایی انجام کار مشابه را کسب کنم. کار مشابه نه تکرار اون اثر که کاری در حد و اندازه آن را منظورم هست. همین میخواستم بگم که هوس پیروزی کردم تا شاید یه ذره راحت‌تر بشم!

در راستای همدردی با فیلترشدگان

۱۰ فروردین ۸۹، ساعت: ۱۲:۲۴

ای کاش من هم فیلتر بودم!

نقض همه پیمان ها

۸ فروردین ۸۹، ساعت: ۱۸:۲۲

وقتی به مرد راست نگفت، یعنی اصلا نگفت. در واقع به نوعی حقیقت را پنهان کرد، رفتاری بود در حد دروغگویی. این دروغگویی اعتماد ساخته شده در طی یازده سال را در عرض کمتر از یک ماه ویران کرد. اعتماد از دست رفت و وقتی اعتما کسی به دیگری از بین برود، هرگز مثل قبل ترمیم نمی‌شود. حتی اگر هم دوباره بر قرار بشود باز مثل گذشته نخواهد بود.
حالا که زن و مرد با یکدیگر زندگی میکنند، حالا که هر کدام میدانند که دیگری دروغ میگوید، حالا که هر کدام با دیده‌ی تردید به اعمال شخص مقابلش نگاه میکند، دیگر حرف زدن و درد و دل کردن و گفت و شنود هم ملال آور میشود. هر کدام در پشت یک لبخند بزرگ و دروغین پنهان می‌شوند و به دیگری فحش میدهند ، در دل!
…و مرد چقدر سختی کشید. وقتی که زن را عاشقانه دوست داشت و از طرفی مطمئن بود که زن هم او را میخواهد اما دل زن در جای دیگری بند بود. زن در خانه دیگری شاد بود و قهقهه میزد. مرد نمیتوانست عشق گدایی کند  و تنها شاهد بود که معشوقش خود عاشق دیگری است.

پ.ن: بلافاصله بعد از دیدن فیلم Unfaithful این پست نوشته شد. این فیلم را بعد از حدود ۸ سال دوباره دیدم!
پ.ن۲: کاملا معلومه تو هم این روزها عاشقی!

چون سراشیبی گور

۸ فروردین ۸۹، ساعت: ۱۲:۳۳

هر روز با هم زندگی میکنیم و هر روز از کنار همدیگر عبور می‌کنیم و با هم حرف می‌زنیم و در این مسیر همچنان پیش میرویم و گاهی یادمان میرود که تنها نیستیم. گاهی فراموش میکنیم که حرفی که میزنیم، کاری که میکنیم، ممکن است برخورد کند با گوشه‌ی دلی و اصابت کند به احساس نازکی و حتی گاهی صدای این تصادفهای پی در پی دلخراش را هم نمی‌شنویم. صدا که هیچ، گاهی جنازه‌های تلنبار شده بر روی هم در کنار جاده‌های زمان را نمی‌بینیم. وقتی این همه تصویر و صدا را نبینیم و نشنویم طبیعی است که وقتی میپرسد هنوز هم دوستم داری؟ یا وقتی بی مقدمه میگوید راستی ببینم تو منو دوست داری؟ انگار که در سراشیبی گور گذاشتن و دارند هولمان میدهند پایین باید هم جا بخوریم!

پ.ن: اولین پست سال جدید است. از روی تاریخ میشد فهمید اما تبریک که نگفتم لااقل اینطوری یادوری میکنم که شماره سربرگ تقویم‌هایمان عوض شد!

ای تو نگفتنی ترین

۱۷ اسفند ۸۸، ساعت: ۱۶:۲۸

توی ذهنم یک سری الگو دارم که شاخص ‌ترین الگو برای هر نوع شخصیتی است. این الگوهایی که میگم فارغ از بدی و خوبی هستند. مثلا میگم “این” مثل “اون” هست و نمیگم “اون” شبیه “این” هست. چون قدرت شخصیتی “اون” بالاتر هست و “این” زیر مجموعه “اون” هست. حالا وسط این  “این” و “اون” ها یک نفر از راه میرسه که تو هیچ قالب شخصیتی نمیگنجه و کلا تمام معادلات آدم را میریزه بهم. خب سخته دوباره بشینی از اول کتگوری بسازی برای شخصیتهای ذهنیت!

من روزهای قرمز خودم را دارم

۱۷ اسفند ۸۸، ساعت: ۱۲:۴۴

روزها گر رفت، گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

همیشه اول سال که می‌شود، به تقویم سال پیش رو خیره میشوم. ماهها را نگاه میکنم و روزهای مهم زندگیم را در آن اعداد میجویم. به روزهای قرمز و سیاه کاری ندارم. حتی گاهی به تعطیلی‌ها بی توجهم. برایم مهم نیست که مثلا فلان روز تعطیل به جمعه افتاده و یا در جایی سه، چهار روز پشت سر هم تعطیلند. من روزهای قرمز خودم را دارم. اعداد معنی دار من، شخصی هستند و در هیچ تقویمی و با هیچ رنگی از باقی روزها جدا نشده‌اند. کلیشه‌ای در ذهن دارم که وقتی به تقویمی نگاه میکنم نا خواسته بر آن منطبق میشود و روزهای خوبم روزهای تاریکم و روزهای گسم را از میان هفته ها و ماه ها بیرون میکشد. گاهی روهایم قرمز است و گاه قهوه‌ای. روز سبز زیاد دارم. روزهای نارنجی تک و توک در تقویمم یافت میشود.

اول سال هشتاد و هشت بود. تقویم همین سال را در دست داشتم. به اسفندش نگاه میکردم و با خودم میگفتم که مثلا در روز ۱۷ این ماه من کجا خواهم بود؟ در حال چه کاری هستم و چه برنامه‌ای دارم؟ به چه فکر میکنم و چه کسی را دوست خواهم داشت؟ با کی دشمنی دارم؟ حالا از پس یک سال، حالا چند روزی کم و بالا، من در برابر مانیتور همچنان خیره به اسفند آینده‌ام و خوب به یاد دارم که سال پیش هرگز به خیالم نمی آمد که در آن روز خاص در حال به روز کردن وبلاگم باشم و با کوهی از گره‌های ذهنی.

اگر بی گاه

۱۷ اسفند ۸۸، ساعت: ۱۲:۰۰

گر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

*حقیقتی است انکار ناپذیر!